تبليغاتX
منیژه ای که منم...

منیژه ای که منم...

مرغی به سر شاخ نوائی زد و رفت

من از آن که گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک


به خاک خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید


به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید


مریزید بر گور من جز شراب

نیارید در ماتمم جز رباب


مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن


تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

دانلود آهنگ آیین مستان با صدا و تنبور استاد سید خلیل عالی نژاد


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


سلامت همه آفاق!

سلام بر آن دختر گمشده!
کجایی عزیزم؟
باورت می شود اسمت را یادم نمی آید؟
آه... بسی گل بودی
یادم آمد.
دلم خیلی تنگ است برایت.
چه می شود که آدم دوستانش را از یاد می برد؟
چه می شود که روزگار غالب می آید بر یاد دوستان؟
نمی فهمم.
من هم دوستی دارم که در کُماست.
تازه چند روزی شده چشم گشوده.
حالا هم حالش خوب نیست.
نمی تواند حرف بزند.
یکی از دوستانم می گفت از نگاهش می شود فهمید که می شناسد یا نه.
اما من جرأت نمی کنم بروم ملاقاتش.
نمی خواهم با غم مواجه شوم.
می دانم که شاید نیکی و سلامتی و نعمت ها و بزرگی پروردگار مشهود باشد در بازگشتش؛ اما نمی خواهم غمبرک بزنم و اشک بریزم.
می دانم که دوستم است.
و جایی در قلبم مختصّ اوست.
باید چه کار کنم؟

مواظب خودت باش بسی گل عزیز به یاد ماندنی ام.


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


چون خلیل آمد خیال یار من

چهار برگ شقایق

و سیاهی چشمان تو

زیباتر از عطر و نماز و زنند

برای من!



+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط زهراسجادي |


او چراغش خاموش...

چیزی ندارم برایت بنویسم
چیزی ندارم برایت بنویسم
جز سکوت
و چشم دوختنی بر آرنج
دل من رودخانه است

و انتظار هر آن چیزی را دارد

که به اعماقش بیاندازی...



+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


آقای خدا یک لیوان امیدواری لطفا!

1

خواب دیده ام

کودکی دارم با هشت انگشت در دست راست

و سه انگشت در دست چپ

اما حقیقت اینست که سه انگشت در دست راستش بود

و هشت انگشت در دست چپ!


2

از تو چقدر دورم

از تو چقدر دورم

و فردا امتحان میانترم بود!

زودتر آمدم خانه


سرم درد می کرد و طاهره برایم تخم مرغ نپخت

مامان یک سیب آورد

که به زور جویدم

بعد اذان شد

و همه رفتند مسجد


من و طاهره کمی صحبت کردیم

و طبق وظیفه شروع به پختن شام

سیب زمینی نداشتیم و فقط سویا بود و ماكاراني و نان


غذا که درست شد، مامان هم آمد

سرم هنوز درد  می کند و ماکارانی خامی که از دیگ قاچاقی کشیدم، طاهره خورد

فهمیدم روغن شصت هزار شده!

 

جواد گفت س ک س َم را دوست دارد

و بدون همه چیز ِ دوستی، هیچ چیز ِ دوستی را نمی خواهد

ما روزی پنج تومان درآمد داریم

و مامان می ترسد از گرسنگی بمیریم


خدایا!

من تند تند ماکارانی ها را هم می زدم و طاهره می پرسید چقدر سریع این کار را میکنی!

گفتم دِپرسَم

و باید عروس شوم


تو گفتی لاتستعجلون

من هنوز پایم را سمت کتاب ها دراز نمی کنم

و هنوز بزرگترین گناهم اس دادن به آرشی است

و چت با محمّد!

باید چه کار کنم

وقتی

تو هم به حرفت عمل نکردی،

او هم به روی خودش نیاورد؟!


خسته ام

تو که از همه دورتری!

بیا پایین

و لااقل این شعر را بخوان


___________________________________

طاهره خواهر کوچکم است با 7 سال فاصله ی سنّی.

راستی! بهار بر دوستان مبارک!

 مادر و بچّه _ اثر گوستاو کلیمت



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


کسی از کنار این پنجره گذر خواهد کرد

کسی

از کنار این پنجره گذر خواهد کرد

که می خواهد

موهای مرا ببیند

من که نیستم

لااقل

بگذارید

این پنجره باز بماند

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


منیژه ای که منم

                                     برای حضرت محمّد بن عبدالله (ص) پیام آور مهربانی


 

عاشقم

عاشقم بر نام هایی بزرگ و حسود

عایشه، سوده، خدیجه، زینب، ماریه

عاشقم

و تو از طالع نامحمود نیایم شدی

 

گیتی فراخ بود

و ارسطو قبل از مسیح می دانست

که ناقصم از عقل

تو بر کجاوه ای از هزار هزار شتر سرخ موی

حدی خوان گذشتی

و نظر انداختی

بر من که دختر پدرم شدم

 منیژه ای از نسل ابراهیم

 

تو پای بر صخره نهادی

و شعر امرؤ القیس زیر لب خواندی

من

نفرین کردم بر شاهنامه

که کابلی ام کرد

و در توس نهاد

 

بهار آمد

و دویست دختر بتول

از قریش دق کردند

و مردند

وقتی که تو چشم

بر سیمای خدیجه دوختی

و فرشتگان

از جمعه تا جمعه

باران دعا باریدند

 

من دختر همان مادرم

و دختر مادرت

وقتی که نا خلف

پی بیژن بنی هاشمی

تاریخ اسلام می خوانم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط زهراسجادي |


توسنی کردم

تازه به دنیا آمده ام

مثل باز کردن چشم به روی حرف K

بهار در وجود من است

و با سفر آغاز می شود

سفر از خود به خود...

در سفرم

در سفرم

و سه روز بعد به دیدارت می آیم


+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


ما چون سیب سرخی به هم رسیدیم


به صفی الله

(صفی علیشاه، حجت الله، غوغا بانو و نیمه ی دیگر سیب) !


آرزو نبود صفیه

و تو در دلم نشسته ای*

نوزاد، جوان و پیر


می آیم!

قایق به قایق و کاسه کاسه می نوشمت


می آیم!

بیت الحرام چشمانت را طواف می کنم

تو حجر الاسود را از من بستان


جای من در شادی آباد است

تو بزرگ راه برو با موهای کوتاه و اندام لاغرت

چه بزرگ می زنی صفی الله!


صفی الله می گویم و انگار

که بین صفا و مروه هروله می دوم

اسماعیلم را بغل بگیر صفاییم!


مدینه رفته ام به دنبال تو

در به در وروی قبه الخضرا و مسجد النبی و حضرت محمّد و مسجد شیعیان و مسجد سلمان و قباد

و تو را ندیدم صفی الله!

تو در مشهد بودی؟!


من حرف می زنم صفی الله!

و تو را در غروبی رنگین

در آغوش می گیرم


شتر گم کرده ام در دستان توست؟!!

آن عصای در گریبانت و آن هی هی چوپانیت دروغ نیست!!!!

دستی بر سر گوسفندان بکش!!!

نگو انا! نگو حق!

بگو انالحق!

که حلاج رشته هایش را پیش تو پنبه می کند


پارینه ی سنگی نگاهت را در موزه باستان به نمایش گذاشته اند

مردم می آیند

تو را می خواهند ببینند

بایزید از گور بر می خیزد

و "سبحانک شانک" می گوید و آرام می خوابد


تو دریایی صفی الله! مرا دریاب! در آ!!!!دریاب!!!

پیراهنت را گرگ ها به یادگار نگه می دارند

زوزه می کشند
و با شمن بزرگ برایت می رقصند


حالا بخند قند من!

سمرقند من!

به بخارا می رویم و بخور عرفان می گیریم

بخند و با عطر لبانت گنبدی کن همه ی شهر را

بایزید من!!!


بخند با من!! افغان مکن بانو!!

هروله بیا با من! تا سعی! تا صفا! و تا ابراهیم!!

و ذکر نگو! فکر کن!


ذکر کن و مرده های بی تابوت را دور کعبه ببین و آن گدا را نان بده!

و بیا تا به دور هم طواف کنیم و غوغایی برپا کنیم!!

حجرالاسود سیاهی چشمانت بود.......


آرزو افشار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*همانطور که سعدی گفت که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |


به یاد اخوان، با غم بروسان

متن گزارش جايزه شعر زمستان "روزنامه شهر آرا"

۱۳۹۰/۱۰/۷
حسین بیات - «نخستین جایزه شعر زمستان به یاد اخوان‏ ثالث در مشهد برگزار شد».
شاید این جمله از آن دست جملاتی باشد که این جایزه را هم شبیه هزاران جایزه و جشنواره دیگر جلوه بدهد؛ اما واقعیت این است که این جایزه شعری در بسیاری از مواردش نسبتی با جشنواره‌ها و جایزه‏های شعری‏ که می‏شناسیم ندارد.
   اواسط همین پاییز رفته بود که یکی از شاعران این شهر، یکه و تنها شروع کرد به راه انداختن یک جایزه شعری به یاد اخوان‏ ثالث. در تعریف این جایزه آمده بود: «این یک انتخاب شعر است و همه شعرهای شرکت‏ کننده برتر هستند.
   این جایزه کاملاً غير وابسته، شاعرانه و انسان‏ دوستانه است و به هیچ وجه قصد ارزش‏ گذاری شعر را ندارد. پوستر، افتتاحيه، اختتامیه و لوح تقدیری هم وجود ندارد. فقط یک هدیه 50 هزار تومانی دارد که در یکی از جلسات شعر به شاعران منتخب اهدا خواهد شد». شاعر مشهدی در شروع حرکت خود فقط از شرکت‏ کننده‏ ها خواسته بود که در اطلاع‏ رسانی شعر و شاعر انتخابی، از طریق وبلاگ‏ هایشان اين جريان شعري را یاری كنند.

    عباس رضایی از شاعران جوان مشهدی، به همین سادگی یک جریان شعری را راه انداخت؛ «جایزه شعر زمستان؛ به یاد اخوان، با غم بروسان» در قالب و موضوع آزاد در مشهد راه افتاد و هر روز استقبال از آن بیشتر شد و شاعران دیگر را هم پای کار آورد تا در برگزاري آن كمك كنند. شاعرانی مثل مهدي سهراب رمضان‏پور، محمد دانشور، الياس علوي و اسماعیل بختیاری هر کدام هزينه يك واحد جايزه معادل 25 هزارتومان را به عهده گرفتند تا به این ترتیب، تعداد برگزیدگان این جایزه به 5 نفر برسد و علی‏ اکبر عباسی و صفیه خدّامی، هم مبلغ 25هزارتومان بابت هزینه‏ های اختتامیه به جایزه زمستان کمک کردند.
   بزرگانی دیگر چون استاد سید ابوطالب مظفري، سعيد شاد، عليرضا جهانشاهي، امان‌ الله ميرزايي، يوسف بينا، زهرا حسين‏ زاده و صفيه خدّامي به عنوان اعضای كميسيون ارزيابي وارد گود شدند، تا اشعار برتر را انتخاب کنند. انجمن «دُرّ دری» هم گوشه‏ ای از کار را گرفت،خيلي ها هم در بخش اجرايي كار مشاركت كردند.
   جریان جایزه «شعر زمستان» از 5 تا 30 آذرماه،53 شعر از 53 شاعر خراسانی را دور هم جمع کرد و در روز سوم دی، مریم دلدار بهاری، نازنین آزاد، رحیمه میرزایی، علی گردویی و بهمن صبّاغ‏ زاده را به عنوان برگزیده خود شناخت، تا دوشنبه شب گذشته طی مراسمی که در محل نشست ادبی «صبا» در لادن 47 برگزار شد، از آن‏ها قدردانی کند.
    جایزه شعر زمستان که خیلی ساده راه افتاده بود، خیلي زود بزرگ شد و از حضور شاعران نامدار مشهد و خراسان اعتبار گرفت، به طوری‏ که در شب پایان نخستین دوره‏ اش خیلی از بزرگان شعر مشهد را یک‌جا جمع کرد؛ کسانی مثل استاد محمد قهرمان و استاد محمدباقر کلاهی اهری.
دوشنبه شب، اگر در مراسم پایانی این جایزه حضور می‏ یافتید، به خوبی می‏ دیدید که همین جریان کوچک چقدر فضای شعر مشهد را در ابتدای زمستان گرم کرد؛ آن‌قدر گرم که توانست شاعری کم‌حرف مثل استاد قهرمان را دوباره سر ذوق بیاورد تا برای شعرخوانی به بالای سن برود و حتی در یاد کرد از رفیق قدیمی خود خاطراتی از نوجوانی خود و اخوان ثالث بگوید؛ آن‌قدر گرم که شاعری مثل استاد کلاهی اهری را برای شعر خوانی در پایان جایزه شعر زمستان، از خلوت خود بیرون بکشد.
    غرض از این حرف‏ ها این بود که بد نیست ما که به دنبال برگزاری جشنواره‌های آن چنانی هستیم، ببينيم آيا می‏ شود بدون تشریفات و جایزه‏ های آن چنانی، محفلي را برگزار کنیم که هم شاعران در آن حضور یابند و هم معتبر باشد. آنچه که جایزه شعر زمستان را حركت داد؛ عشق شاعران به شعر بود؛ نه شخص مسئول، نه پول فلان سازمان و نه رابطه با فلان نهاد!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط زهراسجادي |