به صفی الله
(صفی علیشاه، حجت الله، غوغا بانو و نیمه ی دیگر سیب) !
آرزو نبود صفیه
و تو در دلم نشسته ای*
نوزاد، جوان و پیر
می آیم!
قایق به قایق و کاسه کاسه می نوشمت
می آیم!
بیت الحرام چشمانت را طواف می کنم
تو حجر الاسود را از من بستان
جای من در شادی آباد است
تو بزرگ راه برو با موهای کوتاه و اندام لاغرت
چه بزرگ می زنی صفی الله!
صفی الله می گویم و انگار
که بین صفا و مروه هروله می دوم
اسماعیلم را بغل بگیر صفاییم!
مدینه
رفته ام به دنبال تو
در به در وروی قبه الخضرا و مسجد النبی و حضرت محمّد و
مسجد شیعیان و مسجد سلمان و قباد
و تو را ندیدم صفی الله!
تو در مشهد بودی؟!
من حرف می زنم صفی الله!
و تو را در غروبی رنگین
در آغوش می گیرم
شتر گم کرده ام در دستان توست؟!!
آن عصای در گریبانت و آن هی هی چوپانیت دروغ نیست!!!!
دستی بر سر گوسفندان بکش!!!
نگو انا! نگو حق!
بگو انالحق!
که حلاج رشته هایش را پیش تو پنبه می کند
پارینه ی سنگی نگاهت را در موزه باستان به نمایش گذاشته اند
مردم می آیند
تو را می خواهند ببینند
بایزید از گور بر می خیزد
و "سبحانک شانک" می گوید و آرام می خوابد
تو دریایی صفی الله! مرا دریاب! در آ!!!!دریاب!!!
پیراهنت را گرگ ها به یادگار نگه می دارند
زوزه می کشند
و با شمن بزرگ برایت می رقصند
حالا بخند قند من!
سمرقند من!
به بخارا می رویم و بخور عرفان می گیریم
بخند و با عطر لبانت گنبدی کن همه ی شهر را
بایزید من!!!
بخند با من!! افغان مکن بانو!!
هروله بیا با من! تا سعی! تا صفا! و تا ابراهیم!!
و
ذکر نگو! فکر کن!
ذکر کن و مرده های بی تابوت را دور کعبه ببین و آن گدا
را نان بده!
و بیا تا به دور هم طواف کنیم و غوغایی برپا کنیم!!
حجرالاسود سیاهی چشمانت بود.......
آرزو افشار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*همانطور که سعدی گفت که هنوز من
نبودم که تو در دلم نشستی
